خرید بک لینک
یادداشت شماره 45: *کم کم سال95 که یکی از سال هایی بود که سخت منتظرش بودم،داره به پایان میرسه و من حدودا 17 روزه دیگه 19رو تمام میکنم(با خیلیا بحث کردم که همچین مواقعی آدم به طور مثال وارد 20 سالگی نمیشه و ....).10 روز دیگه سال تمامه و من هنوز اینجام و دارم میرم کلاس و اتفاقا کوییز میدیم و تمرین حل ک

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 1:36

دانه های آبان را سر انداختم،سی دانه!یک عشق از زیر،یک خوشی از رو!

تا گره بخورند در هم...شالی شود بر روی دوشت،تا از سردی روزگار نرنجی:)

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 9:12

گاهی به روند زندگیم فکرمیکنم...یاد گرفتم که تو افت های یهویی باید چیکار کنم.ولی گاهی روند یکم تغییر میکنه...افت و خیز ها دارن به همون شیوه میان و میرن منتها دیگه شرایط زندگی تغییر کرده...داشتم چندتا کتاب برای خوندن معرفی میکردم...هیچ وقت زیاد به نظر نیومده بودن...تا اون شب...خیلی زیاد به نظر اومدن...ولی من انگار خالی خالیم! اولین نمره ی پایان ترمم که ثبت شده20بوده...امتحانش انگلیسی بود.از دور قضیه ترسناک به نظر میومد ولی وقتی بهش نزدیک و نزدیک تر شدیم دیدم واقعا خبری نیست...تو زندگی هم همینطوره...البته گاهی.بعضی چیزا از دور خیلی عجیبن...گاهی خوب به نظر میان...گاهی بدو ترسناک.ولی وقتی نزدیک میشی همه چی برعکس میشه...- الان رو تختم نشستم و هرزگاهی به "ی" که تختش روبری تخت منه،نگاه میکنم.براش ساعت خریده:))) همگی خندیدم و تبریک گفتیم.(بهش فکر کردم...چقدر احساسات!نمیدونم تا کی دووم داره!ولی امیدوارم...امیدوارم تا همیشه باشه.امیدوارم...فقط امیدوارم.)من فقط دارم ظاهرا دارم میخندم...دیگه از مرحله ی تلنگر برای گریه گذشتم.اون برای2هفته پیش بود.الان به مرحله ی کم حرف زدن...چهره ی بی حالت داشتن و خ

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 9:12

یادداشت شماره ی38:گاهی واقعا خود آدم مقصر نیست...واقعا هیچ نقشی نداره...خدا یکی رو سر راهت قرار میده...بدون اینکه تو نقشی داشته باشی..و هی مرور میکنی...وهی مرور میکنی...و میبینی واقعا تو هیچ نقشی نداشتی...و خب حرفی ندارم باهات خدا...ببخش ولی حرفی ندارم...خدایا تو که میدونی همه چیز آدما رو...تو که منو بهتر از خودم میشناسی...خب خدایا تو که همه رو میدونی چرا...خدایا تو که میبینی و خوب خبر داری چرا؟خدایا...بیا و با من این کار رو نکن...خواهش میکنم...دقیقا التماست میکنم...التماس التماس التماس...میشه خواهش کنم....؟خدایا میشه بهم بگی؟نمیشه...پس حداقل صبر بده...خدایا صبر بده و روح مقاوم...خدایا...فقط دوتا خواهش...تو راهی که هستم...برای اونچه در ذهن دارم....کمکم کن...خیلی زیاد وخدایا...التماست میکنم...التماس... #بماند برای بعد ها...بعدها حتما خوب میشود... #گریه کن!

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 9:12

یادداشت شماره ی 39:
خوندن درسی مثل آناتومی برای مایی که دبیرستان ریاضی خوندیم،مثل عذاب شب اول قبره...خصوصا که یه جزوه ی 30صفحه ای اصطلاحات رو هم ضمیمه ی جزوه و کتاب داشته باشی برای خوندن...و بدتر اینکه همزمان با این وضعیت ترس از افتادن داشته باشی!!مسخرست ولی حقیقته!

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 9:12

یادداشت شماره ی 40:و تف به این وضعیت که واقعا آماده میری برای یه امتحان خوب و استاد آنچنان حالی ازت میگیره که دهنت باز میمونه!و نگاهت به استاد پر از ناسزاست!(همون تف و لعنت)منتها...چون معتقدم نباید به استاد و معلم فحش داد،خیلی کم و نامحسوس تو راه برگشت،چندتا حرف کوچیک نثار روح پر فتوحش کردم.خب بگو میخوای آناتومی رو تشریحی بگیری !خب بگو که ما بدونیم دقیقا باید چه گلی به کلمون بگیریم...بگو از اون جزوه ی مکمل کذاییت سوال نمیخوای بدی...بگو که دانشکده قانون جدید وضع کرده!بگو که من بدونم anosmia رو طوری بخونم که دقیقا برات تشریح کنم کجای بدن چه مرگش باشه میشه anosmia !! اتفاقا دیشب آقای س همینو گفت...گفت اگر آناتومیو تشریحی میداد یه جوابایی میدید که از خنده لوزه المعدش پاره میشد...و متفق القول میگفتیم اره!خداروشکر که تستیه...گرچه آناتومی تستیشم تسته ها!چون طراح سوالای ارشده و از اون نوع سوالا میده.ولی خب خییییلی بهتره حداقل....حالا استاد بره تا یه هفته اینقدر بخنده که سطح قدامی و خلفی حفره ی شکمیش یکی بشه و انتهای تحتانی سمفیز پوبیسش منفجر بشه! +خبر دیشب واقعا....واقعا شوکه کننده بود!

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 9:12

یادداشت شماره ی 41:
+ نمیدونم دقیقا کی برمیگردم ولی هر وقت: رفتن به دفتر دکتر"میم"
+ موقعی که خونه ام: خوندن فایلای ایمپلنت+قلب+کتاب مربوط به دکتر "ج.ر"

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 9:12

برای من:

مسئله اینه که باید آدم به خودشون بفهمونه هیچکس فرشته یا شبه فرشته یا حتی10درجه پایین تر از فرشته نیست.کلا آدم ها خیییییییلی هم متفاوت نیستن...و اینکه لطف زیادی باعث میشه آدماخیلی خودشونو تحویل بگیرن!!آدم!بفففففففففهم!

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 9:12

یادداشت شماره 42:+مقابله با طبیعت آدم ها،بیهوده ترین کاریه که میشه انجام داد...طبیعت آدم،میتونه به شکل های مختلف در آدم های مختلف تجلی کنه...واینکه اگر با این طبیعت مقابله کنیم،تصور نمیکنم نتیجه ی جالبی داشته باشه...یا اون آدم سرخورده میشه و همیشه حسرت میخوره و این آدم یک بعدش دچار مشکل میشه حتما...یا هم ممکنه که یه عکس العمل تند داشته باشه...یا سریع یا در دراز مدت...جواب مثبت به طبیعت آدم که میگم منظورم هر چیزی که طبیعت آدم تقاضا میکنه نیست!قطعا منظورم این نیست...چون میدونید که...هیچ چیز مطلق نیست...!+خیلی از پدر و مادر ها نگران این که دخترشون اگر بزرگ شد و نتونست خودش باشه و از عقاید و کارها و علایق صحیح و منطقیش دفاع کنه و زندگی رو اونطوری که فکر میکنه بهتره پیش ببره و تمام تلاشش رو(علی رغم همه نشدها) رو انجام بده،نیستن...نگران این هستن که نکنه با این همه تلاش و مقاومتی که داره برای رسیدن به اهداف و خواسته های درست و منطقیش که نه تضادی با شرع داره نه اخلاق،بعدها در زندگی مشترکش دچار مشکل بشه...نگرانن که نکنه چون عقایدخودشو با منطق بیان میکنه و از اونها دفاع میکنه و خب زیر بار دستور

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 9:12

یادداشت شماره ی 43:

من عاشق چشمت شدم.....شاید کمی هم بیشتر

چیزی درآن سوی یقین ...شاید کمی هم کیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود

+از رسته آهنگ های فوق العاده...متن عالی....خواننده عالی و فیلمش هم عالی...

و اندک اندک میریم به استقبال ترم جدیدی ان شاالله...با من خوب باش:)

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 9:12

یادداشت شماره 44: هر چی میرم جلوتر میفهمم اگر واقعا چیزی رو با علاقه انتخاب کنی،واقعا برات خوشایند خواهد بود و راه رسیدن به یه چیزمطلوب گرچه طولانی بشه،اما در واقع چون ما برای هر هدفی مسیری رو طی میکنیم و همون مسیره که حال خوب ما و خاطرات ما و در حقیقت سیر زندگی ما رو میسازه و هدف چیزی جز یه پایان نیست،پس بهتره این مسیر رو خوب بسازیم...حقیقتش هیچ کس نمیتونه برای ما حال خوب ایجاد کنه که دائمی باشه یا مسیر خوشبختی و موفقیت برامون ایجاد کنه که پایا باشه،جز خود ما...این حرف آخر،برداشت من از حرفای دکتر میثاق بود...تقریبا6سال پیش بود که این حرفا رو شنیدم.همون موقع هم بهشون اعتقاد داشتم...اما الان اعتقادم راسخ تر شده... +یه مدته خیلی خواب میبینم...هیچ ظهری نیست که بخوابم،ولو نیم ساعت و خواب نبینم...یه بازه ی زمانی هم بود که خواب نمیدیدم اصلا! +بهار پیش رو بهار من است...یقین بدان:) * لینک این آهنگو قبلا هم گذاشته بودم...درواقع از دو سال پیش هر قبل از پاک کردن کل مطالب،این آهنگو حداقل یکبار میذاشتم...جان جانان... دانلود

برچسب: نویسنده: متین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 9:12

صفحه بندی